خرید بک لینک
چرخ و فلک "پارک شادی" توی صف طولانی می ایستادم تا نوبتم بشودنوبتم که می شدسوار کابینی فلزی با صندلی های ورق آهنیش میشدمبه اپراتور دستگاه نگاه ملتمسانه ای می کردمخودش خوب می دانست منظورم چیستیکی - دو دور که می زددستگاه را طوری نگه می داشت که کابین من درست در بالا ترین نقطه قرار بگیرداز اینجا به بعدش من بودم و نوازش نسیم و غم ها و اندوه هایی که با خودم این بالا آورده بودم باید بدون آنها پایین می رفتماپراتور دستگاه "پارک شادی" خوب می دانست که من غمگین ترین سرنشین این چرخ و فلکم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

آغوش زن نجاتبخش همه ی نا آرامی ها ... سال 57 اوج انقلاب اسلامی ،بابا هر شب قبل از خواب رادیوی ترازیستوریش را بر می داشت و گوشه اتقاق خبرهای منتشر شده بی بی سی گوش میدادپریشان میشدحالا چه کنیم چه کنیمش همه ی ما را نا آرام میکردبا کلی بیم و دلواپسی به اتاقش می رفت و می خوابید صبح اما سرحال و شاد با روحیه و امیدوار بیدار می شد و به دل زندگی می زد.من حتم دارم در نهایت آغوش زن نجاتبخش همه ی نا آرامی های کشور ماست . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

مادر ، در بی فرزندی مادرتر است ... بی موقع بودزنگ تلفن بی موقع استرس زاستمضطرب شدم ، ترسیدمنگذاشتم بیشتر زنگ بخورد و با هر بار زنگ خوردنش چیزی در دلم فرو بریزدگوشی را زود برداشتمصدایش ضعیف و لرزان بودلازم نبود چیز دیگری بگویدخبر بد سوار بر امواج به گوشت که نه به دلت میرسددلشوره پیام رسان های خوبی هستندبگذارید از کمی قبل تر بگویمزمانی که از من خداحافظی کردنگاهش کردمنمی خواستم نه بیاورم ومانع رفتنش بشومکاش نگاهم آن نبودآن چیزی که سالها دلم را خالی کندسالها چهار ستون بدنم را سست کندکاش نه می آوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

حال بد ... من اهل قضاوت کردن دیگرانم اصلا لذت میبرم از این کهکنکاش کنم در چهره ها و در نهایت به این برآیند برسم کهاین اینطور آدمی است و آن آنطور آدمیک روز توی اتوبوسپشت سر آدمی نشستم که شانه های افتاده اشگردن کجشو یغه وا رفته اش توجه م را جلب کردصورتش را نمی دیدماما حزن و درد را در ابعاد تنش می دیدمسرش را ارام به شیشه اتوبوس چسباندحالا کمی نیمه صورتش پیدا شدخبری از چروک خنده به گوشه ی چشمش نبودچشمان بی روحش داشت بیرون را فقط می دید بدون آن که چیزی را نگاه کندسرش را بین دستانش برد و دیگر سرش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

عشق ... همیشه با آدم هایی که عشق را نمی فهمیدندمشکل داشتماقتصاد و سیاست پای عشق را میشکستنمی شد پای صحبت کسانی نشست که همه چیز را در همین ها می بینندغلط کرد مارکس که گفت اقتصاد زیر بناستعشق اگر نبود ماهیت آدمی هم شکل نمی گرفتیعنی همین عشقمسبب هبوط ما شدبا همین عشق هم میشود دوباره رجعت کرد همون بالانمی شود زیستنفس کشیدکار کرددرس خواندورزش کردشراب خوردخندیدبا زن معاشرت داشتدست مادر را بوسیدمقابل پدر چار زانو نشستبچه را نوازش کردسر سفره نشستو عاشق نبوداصلا زندگی طعمش به همین عشق است آقای مارکس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

کتابخوان ... اهل کتاب بودهر سال اگر اجاره خانه اش را تمدید نمی کردیک جابجایی هم در پیش داشتوقت اثاث‌کشی هم که میشدکتاب ها را می چید توی چند کارتون و روی آنها می نوشت با احتیاط حمل شود توی خانه تازه هم که وارد می شداول قفسه کتاب ها را می چیدخیلی چیدمان کتابخانه اش مرتب و منظم نبودیعنی طوری نبودکه ابعاد کتابها یا رنگ بندی جلد آنها در قفسه جور چیده شودکتابها را به ترتیب خوانده شده ها و نخوانده ها در قفسه می گذاشتیک نوشته هم داده بود یکی از دوستان خطاطش به خط نسخ نوشته بود کهما در سفریم چیز هاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

پرواز یکی از ایه های قران خداست ... عاشق پرواز بوددلش پر می زد وقتی پرنده ای را توی آسمان می دیدیادم میاد بی آنکه به من گفته باشد در قفس سیره های عموی بابا را باز گذاشته بودآنقدر پیر مرد غیظ داشت که یکی دو پس گردنی به من زد دردش را من کشیدم کیف پریدن سیر ها به آسمان را فرهاد کردمیگفت : حق پرنده پروازهگاهی شعر هم میگفت که " آسمان پر از آوازپَر آهنگ و پرواز آوازترانه بخوانابی را زیباتر کنبا پرواز "این پرواز برای ما شده بود درد و شرتابستانها یکی از بازی های کودکانه بچه ها محل درست کردن تیر و کمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 11:43

هر سال تابستان همراه بابا با تریلی ماک بیست دنده اش به جان جاده های بیابانی و کش و کوه میزدم سفرهای نه خیلی آسان که آراسته به رنج و سختی اما با تجربه ها و مکاشفات منتهی به آگاهی .رسمشان این است راننده های کامیون که با هم همراه و به اصطلاح همسرویس می شوندهمسرویس ها توقف هایشان با هم است رفتن هایشان هم صبحانه و چای نیمروز و ناهار و شام و شب خوابی را هم با یکدیگر تنظیم می کننددر یکی از همین سفرهای تابستانی با آقا مرتضی یکی از همسرویس های بابا خیلی دوست شدم او هم که مرد کهنه کار جاده بود از عاشق شدنش برایم گفت گفت : یک بار اتوبوسی در بیابان خراب شده بود ماندم تا کمکشان کنم که مسافران عذاب معطلی کمتر بکشند با راننده اتوبوس مشغول شدم هوا هم گرم بود و مسافرهای کلافه از گرما از ماشین پیاده شده بودند حین کار دختری را دیدم با چشمان آبی ، موهایی صاف و بور که آن را از پشت بسته بود صورت روشن و مهتابی داشت و ابروانی که به زیبا ترین شکل چشمانش را دیدنی تر کرده بودپیراهنی گلبهی به تن داشت دستش را عمود چانه کرده بود و از شیشه ی اتوبوس خیره شده بود به عمیق ترین نقطه بیابان چند باری صورتش را دیدم دوست داشتم اتوبوس دیرتر درست بشود و مجال بیشتر دیدنش را داشته باشم بالاخره اتوبوس درست شد ماشین را روشن کردند همه مسافرها خوشحال بودند من اما نه همگی از من تشکر کردند و سوار شدند دختر موقع راه افتادن اتوبوس چشمان ابیش را به من داد و لبخندی که گودال روی لپش را رونمایی کرد و دل مرا به آن چاله انداخت حالا بیست و پنج سال است سفر به سفر اتوبوس به اتوبوس ایستگاه به ایستگاهدنبال آن چشمان آبیم که دلم را غرق خودش کرد اقا مرتضی همان تریلی ایست که برای هر اتوبوسی که می بیند بوق می زند دل می دهیم بی آنکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:29

سوار تاکسی شدم باید سه مسافر دیگر می آمدند تا راه بیفتد خانمی هم سوار شد عقب نشست دو مسافر دیگر کم داشتیم سه مسافر از راه رسیدند مادر و پسر و پدر ، راننده گفت فقط دو نفر جا دارم مردد ماندند راننده گفت بعد از من تاکسی دیگری نمی اید من آخرین ماشین این خطم برای امشب بعد سر خم کرد و از خانمی که عقب نشسته بود خواهش کرد تا سه مسافر که یکیشان پسر بچه ای 10 - 12 ساله کنار او بنشینند خانم با کمی بی میلی پذیرفت میان راه خانم کرایه اش را داد من هم دادم ماندند آن سه نفر پدر از راننده شماره کارت خواست که کرایه را به حسابش بریزد شماره را که داد مرد گفت به حسابتان کرایه سه نفر را واریز کردم راننده گفت باید کرایه دو نفر را بریزید و کرایه یک نفر را به مرد بر گرداند و ادامه داد من خواستم شما معطل نشوید و به مقصد برسید وگرنه باید با همان 4 مسافر راه می افتادم من از راننده تشکر کردم من خطاب به پسر بچه ای که روی پای پدرش نسته بود گفتم می بینی پسرم خوب بودن خیلی سخت نیست می بینی با معرفت زندگی کردن خیلی ساده است می بینی آدم ها چطور به همدیگه به همین سادگی نشون میدن با هم مهربان و دوستند این اقای راننده اگر امشب کرایه 5 نفر را از این مسیر به دست می اورد فقط یک کرایه ی بیشتر کسب کرده بود اما با این کار ببین چقدر به بهایی غیر قابل محاسبه حس خوب به ما داد و حس خوب از ما گرفت خوب باشیم مهربان باشیم همدیگر را دوست داشته باشیم با معرفت و معنا زندگی کنیم خیلی سخت نیست دمت گرم راننده خوب تاکسی درس بزرگی به ما و این پسر بچه دادی ای والله ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:29

گفت امروز ببینمت کمی باهات درد دل کنم
کارم تموم شد رفتم پیشش
یه چای برام ریخت
آهی کشید و نشست
گفت از کجا برات بگم
قبل از این که چیزی بگه بغضِش ترکید .
گاهی تعریف کردن ماجرا'>ماجرا از خود ماجرا دردآور تره ...


برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 11:59

کاش یکی نوشته ای از تو به من برساند یا یکی برایم شعری ترانه ای آوازی از تو بخواندکاش یکی به من بگوید کجایی چه میکنیدر چه حالی یا بگوید چقدر از حال من خبر داریمگر می شودبه آنی دل از کسی کند مگر می شود به دل گفت دل ببند یا که دل نبند من حتم دارم این آخر ماجرا نیستدر خیال و خاطر من نام یکیست قرار نیست تو را دیگر نبینم دستت را نگیرم تو را فقط به خواب ببینمخدایی این آخر بی رحمیستخودت یک جا دلت جای دیگریست ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 11:59

دیشب
خواب تو را دیدم
چقدر قشنگ می خندی
تمام خواب به خنده ات خندیدم
پدر میگفت پسر بازی گوش شده ای
سری تکان دادم
غضب کرد و من باز
به یاد خواب دیشبم
خندیدم ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 11:59

نزدیک خانه ما زمین خالی بزرگی بود که ساله قرار بود پارکش کنند هر روز به خودمان امید می دادیم که پارک بازی بچه ها می شود و فضای سبزی برای بهتر شدن شکل و شمایل محله و وقت گذراندن خانواده ها یک روز کارگر ها ریختند توی زمین خالی و مشغول کار شدند بعد مدتی توی زمین حوض بزرگی ساختند که کانون پارک شد بعدها برای ازمایش نشتی ندادن حوض هم آن را پر از آب کردند پارسا پسرم 10 ساله بود همیشه سودای شیرجه زدن در آب حوض را داشت کلی برای او از اینکه آب آلوده است و کثیف است و بیمارت میکند و ... گفتم که نکند تن به آن آب بزند و نمی زد اما همیشه شوقش را داشت از کنار حوض پارک نیمه ساز که رد می شدیدم با چشمانش برای حوض خط و نشان میکشد یک روز خانه بودم پارسا باید ساعت 12 از مدرسه به خانه میرسید کمی دیر شد آمدنش زنگ زدند در را که باز کردم سراپا خیس بود کیفش را گوشه اتاق گذاشت و رفت حمام مادرش بهت زده گفت چه کردی با خودت پسر ؟!او جواب داد یک دور حوض را شنا کردم بعد از آن اشتیاق پارسا از حوض فرو نشست مریض هم نشد گاهی فکر میکنم چقدر خوب شد که بچگیش را کرد حساب حوض را کف دستش گذاشت نه اینکه ترکش های حسرت و درماندگی یک آب تنی غریزی را به گوشه های زندگیش بکشاند ...https://t.me/farzandekohestan. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:33

خب گوشی رو وقتی بر نمی داره یا نیست یا هست و نمی خواد گوشی رو برداره هر بار اینو به خودم میگفتم وقتی پی از پی زنگ میزدم و کسی گوشی رو بر نمیداشت اواخر کار حتی راضی شده بودم کسی گوشی را بردارد و بگوید اشتباه گرفتی و خلاص بی خودی از اول دلداده اش شده بودم یک بار توی صف نانوایی دیدمش من نه روی رو در رو حرف زدن را داشتم نه طبع نوشتن ، دستخطم هم بغایط بد بود املا هم که بی غلط می نوشتم معلم صفر بد خطی پای ورقم میزد بماند که شماره خانه شان را با چه مکافاتی از کجا پیدا کردم و ده روزی بود که روزی ده بار زنگ میزدم و کسی جواب نمی داد به خودم گفتم این بار آخر است و لعنت فرستادم اگر بر نداشت کسی دیگر زنگ نمی زنم آخرین زنگ را هم زدم ده - دوازده باری بوق خورد خواستم قطع کنم که کسی آنسوی خط گفت الو قلبم هوری ریخت دسپاچه گفتم الو سلام گفت سلام گفتم منزل اقای سبحانی اسمش لیلا بود فامیلیشان سبحانی این را هم به درد سر پیدا کرده بودم صدای آن طرف خط گفت بله اینجا منزل سبحانی بود ده روزی است جابجا شدند و رفتند شهرستان باز هم هوری دلم ریخت بی خدا حافظی گوشی را گذاشتم حالا لیلا سبحانیو دختری که توی صف نانوایی دیدم و بوق های بی جواب تلفن شده تجربه ی اولین عاشقیت یک نوجوان که آن را کشان کشان آورده به میانسالی داستانهای ناتمام همیشه داستان های قشنگی هستند هزار پایان برای یک داستان هر بار که مرورشان می کنی ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:33

توی محل ما خانه ی اکبر اقا فقط تلفن داشت .چهار دروازه با خانه ما فاصله داشتند .شماره ی تلفن خانه ی اکبر آقا را همه اهل محل که هیچ، فامیلای دور و نزدیک اهالی محل هم داشتند . این اکبر آقا یک پسر زبر و زرنگ داشت به اسم اصغر چهار - پنج سال از من کوچکتر بود . پیغام این که کی زنگ زده و با کی کار دارد را اصغر به همسایه ها می داد .مادرم موقوف کرده بود که کسی زنگ بزند و با ما کار داشته باشد کسی هم معمولا با ما کار نداشت وسواس عجیبی داشت که نکند مزاحم مردم بشود تا این که مرتضی رفت سربازی سه ماه هیچ خبری جر یک کاغذ که داده بود بیاورند از او نداشتیم تا یک شب نزدیکای ساعت 10 اصغر آمد و در نزده داد زد مادر مرتضی ، مرتضی زنگ زده زود بیایید مادرم سینه کنان چادر به سر کشید، رفتیم خانه اکبر اقا مرتضی گفته بود مادرم را صدا بزنید من دوباره زنگ میزنم نشستیم توی پذیرایی چای اوردند میوه آوردند مادر بی تاب بود اکبر آقا خاطره سربازی خودش را کامل تعریف کرد مرتضی زنگ نزد ساعت به 12 رسید خوابشان گرفته بود دیگر شرم اجازه بیشتر ماندن را به ما نداد بلند شدیم برگردیم خانه که تلفن زنگ زد مادرم امان نداد گوشی را ربود مرتضی گفت مادرم گفت خوبی پسرخدا رو صد هزار بار شکر می بوسمت مراقب خودت باشسلام و دعا بده به دوستانت مادرم قبل از خداحافظی این را هم به مرتضی گفت که “هر روز آیت الکرسی بخوان پسر “ گفتگو تمامن شد یعنی تمام نشد تلفن قطع شدمادرم چشمانش سرخ شده بود و صدایش میلرزید اکبر آقا نماند که با او خداحافظی کنیماکبر اقا تنها آدم کوچهی ما بود که با خنده تک تک آدم های محل می خندیدبا اشک و غمشان اشک میریخت گاهی فکر میکنم توی محل ما مخابرات فقط به خانه ی اکبر آقا یک خط تلفن داده بود و خدا فقط به او یک دل بزرگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:38

صفحه بندی