چرخ و فلک "پارک شادی"
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
چرخ و فلک "پارک شادی" توی صف طولانی می ایستادم تا نوبتم بشودنوبتم که می شدسوار کابینی فلزی با صندلی های ورق آهنیش میشدمبه اپراتور دستگاه نگاه ملتمسانه ای می کردمخودش خوب می دانست منظورم چیستیکی - دو دور که می زددستگاه را طوری نگه می داشت که کابین من درست در بالا ترین نقطه قرار بگیرداز اینجا به بعدش ...
آغوش زن نجاتبخش همه ی نا آرامی ها
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
آغوش زن نجاتبخش همه ی نا آرامی ها ... سال 57 اوج انقلاب اسلامی ،بابا هر شب قبل از خواب رادیوی ترازیستوریش را بر می داشت و گوشه اتقاق خبرهای منتشر شده بی بی سی گوش میدادپریشان میشدحالا چه کنیم چه کنیمش همه ی ما را نا آرام میکردبا کلی بیم و دلواپسی به اتاقش می رفت و می خوابید صبح اما سرحال و شاد با رو...
مادر، در بی فرزندی مادرتر است
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
مادر ، در بی فرزندی مادرتر است ... بی موقع بودزنگ تلفن بی موقع استرس زاستمضطرب شدم ، ترسیدمنگذاشتم بیشتر زنگ بخورد و با هر بار زنگ خوردنش چیزی در دلم فرو بریزدگوشی را زود برداشتمصدایش ضعیف و لرزان بودلازم نبود چیز دیگری بگویدخبر بد سوار بر امواج به گوشت که نه به دلت میرسددلشوره پیام رسان های خوبی هس...
حال بد
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
حال بد ... من اهل قضاوت کردن دیگرانم اصلا لذت میبرم از این کهکنکاش کنم در چهره ها و در نهایت به این برآیند برسم کهاین اینطور آدمی است و آن آنطور آدمیک روز توی اتوبوسپشت سر آدمی نشستم که شانه های افتاده اشگردن کجشو یغه وا رفته اش توجه م را جلب کردصورتش را نمی دیدماما حزن و درد را در ابعاد تنش می دیدم...
عشق
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
عشق ... همیشه با آدم هایی که عشق را نمی فهمیدندمشکل داشتماقتصاد و سیاست پای عشق را میشکستنمی شد پای صحبت کسانی نشست که همه چیز را در همین ها می بینندغلط کرد مارکس که گفت اقتصاد زیر بناستعشق اگر نبود ماهیت آدمی هم شکل نمی گرفتیعنی همین عشقمسبب هبوط ما شدبا همین عشق هم میشود دوباره رجعت کرد همون بالان...
کتابخوان
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
کتابخوان ... اهل کتاب بودهر سال اگر اجاره خانه اش را تمدید نمی کردیک جابجایی هم در پیش داشتوقت اثاثکشی هم که میشدکتاب ها را می چید توی چند کارتون و روی آنها می نوشت با احتیاط حمل شود توی خانه تازه هم که وارد می شداول قفسه کتاب ها را می چیدخیلی چیدمان کتابخانه اش مرتب و منظم نبودیعنی طوری نبودکه ابع...
پرواز یکی از ایه های قران خداست
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 11:43
پرواز یکی از ایه های قران خداست ... عاشق پرواز بوددلش پر می زد وقتی پرنده ای را توی آسمان می دیدیادم میاد بی آنکه به من گفته باشد در قفس سیره های عموی بابا را باز گذاشته بودآنقدر پیر مرد غیظ داشت که یکی دو پس گردنی به من زد دردش را من کشیدم کیف پریدن سیر ها به آسمان را فرهاد کردمیگفت : حق پرنده پروا...
عشق و راننده تریلی ...
-
تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 12:29
هر سال تابستان همراه بابا با تریلی ماک بیست دنده اش به جان جاده های بیابانی و کش و کوه میزدم سفرهای نه خیلی آسان که آراسته به رنج و سختی اما با تجربه ها و مکاشفات منتهی به آگاهی .رسمشان این است راننده های کامیون که با هم همراه و به اصطلاح همسرویس می شوندهمسرویس ها توقف هایشان با هم است رفتن هایشان ه...
راننده تاکسی ...
-
تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 12:29
سوار تاکسی شدم باید سه مسافر دیگر می آمدند تا راه بیفتد خانمی هم سوار شد عقب نشست دو مسافر دیگر کم داشتیم سه مسافر از راه رسیدند مادر و پسر و پدر ، راننده گفت فقط دو نفر جا دارم مردد ماندند راننده گفت بعد از من تاکسی دیگری نمی اید من آخرین ماشین این خطم برای امشب بعد سر خم کرد و از خانمی که عقب نشست...
گاهی تعریف کردن ماجرا از خود ماجرا دردآور تره ...xa0
-
تاریخ: 1403/3/26 ساعت: 11:59
گفت امروز ببینمت کمی باهات درد دل کنم کارم تموم شد رفتم پیشش یه چای برام ریخت آهی کشید و نشست گفت از کجا برات بگم قبل از این که چیزی بگه بغضِش ترکید .گاهی تعریف کردن ماجرا'>ماجرا از خود ماجرا دردآور تره ...
کاش یکیxa0 نوشته ای از توxa0 به من برساندxa0...
-
تاریخ: 1403/3/26 ساعت: 11:59
کاش یکی نوشته ای از تو به من برساند یا یکی برایم شعری ترانه ای آوازی از تو بخواندکاش یکی به من بگوید کجایی چه میکنیدر چه حالی یا بگوید چقدر از حال من خبر داریمگر می شودبه آنی دل از کسی کند مگر می شود به دل گفت دل ببند یا که دل نبند من حتم دارم این آخر ماجرا نیستدر خیال و خاطر من نام یکیست قرار نیست ...
دیشب خواب تو را دیدم ...
-
تاریخ: 1403/3/26 ساعت: 11:59
دیشبخواب تو را دیدمچقدر قشنگ می خندی تمام خواب به خنده ات خندیدم پدر میگفت پسر بازی گوش شده ای سری تکان دادم غضب کرد و من بازبه یاد خواب دیشبم خندیدم ... Adblock test (Why?)
حوض پارک ...
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 17:33
نزدیک خانه ما زمین خالی بزرگی بود که ساله قرار بود پارکش کنند هر روز به خودمان امید می دادیم که پارک بازی بچه ها می شود و فضای سبزی برای بهتر شدن شکل و شمایل محله و وقت گذراندن خانواده ها یک روز کارگر ها ریختند توی زمین خالی و مشغول کار شدند بعد مدتی توی زمین حوض بزرگی ساختند که کانون پارک شد بعدها ...
داستانهای ناتمام ...
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 17:33
خب گوشی رو وقتی بر نمی داره یا نیست یا هست و نمی خواد گوشی رو برداره هر بار اینو به خودم میگفتم وقتی پی از پی زنگ میزدم و کسی گوشی رو بر نمیداشت اواخر کار حتی راضی شده بودم کسی گوشی را بردارد و بگوید اشتباه گرفتی و خلاص بی خودی از اول دلداده اش شده بودم یک بار توی صف نانوایی دیدمش من نه روی رو در رو...
توی محل ماxa0 مخابرات فقط به خانه ی اکبر آقا یک خط تلفن داده بودxa0...
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 14:38
توی محل ما خانه ی اکبر اقا فقط تلفن داشت .چهار دروازه با خانه ما فاصله داشتند .شماره ی تلفن خانه ی اکبر آقا را همه اهل محل که هیچ، فامیلای دور و نزدیک اهالی محل هم داشتند . این اکبر آقا یک پسر زبر و زرنگ داشت به اسم اصغر چهار - پنج سال از من کوچکتر بود . پیغام این که کی زنگ زده و با کی کار دارد را ا...
مهربان جان ...
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 15:20
تا آمد پیشم صداش کردم مهربان جان لبخندی زد و با تعجب گفت مهربان جان ! گفتم بله خوشم آمد ازت به جانم نشستی شدی مهربان جان . عادتی شده برام آدم ها رو در همون نگاه اول حسی نامگذاری کنم آدم ها تک به تک باید جان باشند برای هم انرژی بدن به هم جان بدن به هم دوستی و مهر و محبت و مهربانی بدن به هم ... Adbloc...
فراموشی، یک روش دفاعیست ...
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 15:20
پدرم حافظه ی خیلی خوبی داشت اما گاهی چیزهایی را فراموش می کرد مثلا این که بعضی ها کجا چه کرده اند و چه گفته اند را یاد نداشت هر چقدر هم یادآوریش می کردیم که فلانی فلان جا این را گفت و این کار را کرد می گفت هیچ بخاطر ندارد چقدر این آدمهایی که دیگر یا نیستند یا تعدادشان خیلی کم است عاقل بودند آنها می ...
داستان تلخ و شیرین مادرم ...
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 15:20
بچه که بودم مادرم داستان دختری را تعریف می کرد که نامادری بدذاتش گیسش را برید و به باد دادسینه هایش را به چوپانگلویش را هم به رود انداخت .بعدها از حلق نیزارها حاشیه ی روداز وزش باد به بیشه ها و از بع بع گوسفندانفریاد ظلمی که به دخترک شده بود گوش همه را کر کرد و نامادری را رسواچه تلخ ـ شیرینی را مادر...
من هنوز عاشق آن رد پا روی برف ، مانده ام
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 7:07
عاشق دختر همسایه شده بودمنه این که او را دیده باشم یا گپ و گفتی با هم داشته باشیم فقط برای این که دختر بود و مادرم گاهی از او تعریف میکردنمی دانستم کی می آمد و کی میرفتاصلا هیچ وقت نشد با هم روبرو بشویمتا این که برف آمدرد پای دخترانه اش را صبح دیدم که از خانه شان به کوچه خط انداخته بودچقدر ذوقش را ک...
خریدن کتابهای دست دوم را دوست دارم ...
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 20:56
خریدن کتابهای دست دوم را دوست دارمخواندن کتابهایی که آدمهایی قبل از من خودشان را درون آنها جا گذاشتهاند... با تقدیمها ، نوشتههای کوتاه بر حاشیه و متن ، خط کشیدنها .... هر چه قدیمی و کهنه تر ، مقدس ترچندی پیش یکی از آنها بهانه مکاشفه عمیق من شد با یک علامت سوال و یک نشان تعجبخیلی دوست داشتم کسی را که...