محمدرضا سعادت - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 20:56
از دور و دیر او را زیر نظر داشتم همین سبب شناخت خوب من از او شده بود شاید هم بخش بزرگی از عمیق شدن شناختی که از او داشتم شباهتش به علیرضا ،برادرم بودیکی از آن آدم های خاص مسجد محل بودکم حرف بود و خوب گوش می کرداهل قدم زدن بود بخصوص وقتی میخواست در مورد چیزی عمیق فکر کندکم میخندید اما همیشه تبسم به ل...
شهید گمنام - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 20:56
اولین بار که درباره "شهید گمنام" شنیدم روزهایی بود که با دوستی در مورد عشق بحث می کردیم عشق مجاهدت دل در طریقیست که به مقام میرسی مقام محو و مقام شهود و مشاهده مقام دیگر شدن مقام دیگر خود نبودن چیزی شبیه سوختن پروانه در محضر شعله چیزی شبیه مسلخی مسیح مصلوب و حلاج به دار شد عشق وادی بودن و نبودن است ...
همسایه - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 19:08
همسایه ای داشتیم که خیلی کم می خوابید سر و صدای کارهای نیمه شبش هم گاهی مزاحم خوابیدن ما میشد در جواب هر کس هم که از سر و صداهای نیمه شبش گله می کرد می گفت به دنیا آمده ایم برای بیداری از همه چیز بگذریم ادم بیداری هم بود چند شب پیش تا صبح مهمان داشتند سرو صدا میکردند حسابی آقا برای خودش خوابیده بود ...
یلدا - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 19:08
آن شب یلدا، برف زیادی آمدهمگی منتظر آمدنش بودیممادرم سینی یلدا را چیدپدرم یک سبد نان تازه آوردننه جان گوشه ی کرسی نشستپدرم عینک شکسته را چشم گذاشتقسمش داد به شاخ نبات و فال حافظ گرفتپای سفره پدرم گفت شکرِ خدا فال امسال چقدر خوب آمدحضرتشوعده ی آمدن روزگار خوب داد ... Adblock test (Why?)
محمد مهدی - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 19:08
آدم شوخی بودکم نه خیلی هم زیادگفت امروز میخام برات ساز بزنمبا لحن شوخمعابانه ای بهش گفتم مگه تو بلدی ساز بزنی !؟جوابم را نداد ساز دهنی را از جیبش بیرون آوردهنوز منتظر اتفاق خنده داری بودم که شروع کرد به دمیدن نفسش در سازچنان زد که دلم صد چاک شداندوه از دمش فوران میزدحزین و غریبانه زندگی کرد مسافری ک...
فیروزه - تاریخ: 1402/9/22 ساعت: 11:32
بابا می گفت مادر بزرگ نماز قضا ندارد راست هم میگفت از وقتی من یادم هست نشد اذان را بگویند و عزیز سر سجاده اش نباشد میگفت چشم دیدن آدم بینماز را ندارد با من هم کنار نمیآمد نه اینکه دوستم نداشته باشد دوستم داشت اما خیلی کارهای مرا نمی پسندید هر بار که سلام نمازش را میداد به من که مشغول کاری یا شاید بی...
عزیز منxa0 - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 21:10
داستان کوتاه خصيصه ايي دارد عجيبسرنخي را ميدهد دست تو و راهيت ميکند در بي نهايت هزار نتيجه و استدلال و پايين و بالا ميشود محصول مکاشفه ي خواندن چند خط به خودت که مي آيي ميبيني درگير يک فهم کمال يافته شده اي که شايد فقط تو فهميده باشي و اين ميشود بهانه چشم روشني تو .شايد باز خواني و نظر دوستان متن نه...
نان شب ... - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 21:10
کاش وقتی به خانه بر می گشتم مادرم با صدای نازش می پرسید ،پسر نان گرفتی یا نه ؟1من به قربان صدایش می رفتم دل من می لرزید نکند باز سهم نان شب ما را بازی  گرفته باشدسر سفره شب مادر  نان های بیات را داغ می کرد بعد ویشگون پای من ،به پدر که خسته ی کار بود می گفت ،کفر نعمت است اگر این نان ها را نخورد  کاش ...
"منتظرم زود برگردی" ... - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 21:10
جنگ که شروع شد بابا خیلی زود رفت جبهه  شاید علتش این بود که ما در یکی از شهرهای مرزی ساکن بودیم این ، حس ناموس پرستی و وطن پرستی را در بابا خیلی شعله ور کرده بود خبر دادند منطقه ای را که بابا اعزام شده دشمن تصرف کرده و تک به تک سربازان وطن را یا شهیدکرده یا اسیر .یک هفته گذشت از بابا خبری نشد نه خبر...
"قلب آدم ها توی صورتشان پیداست " ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
طبع شعر داشت کلا عموی بابا دفتر شعری نداشت اما هر چند وقت یک بار تک بیتای قشنگی می سرود گاهی صدا می زد پسر دمپای پا نکرده می دویدم بطرفش عصرهای تابستان کنج حیاط پای بیدمجنون می نشست تا میرسیدم به او لبخندی می زد و می گفت :"ای پدر سوخته ای سیاسوخته "نرگس دختر شیطون همسایه ی ما را هم اینطور می خواند "...
نباید گذاشت چیزی مانع رشد ما بشود ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
آدم عجیبی بود محمد هم کلاسی سال آخر دبیرستانکم حرف بود با حجب و حیا گاهی هم که حرف میزد ، لپش سرخ میشد اما حرفش حرف بود حافظه بسیار خوبی داشت با این حال دو چیز را خیلی زود فراموش میکرد یعنی مطمئنم فراموش نمی کرد خوب بلد بود نقش فراموش کردنشان را بازی کند یکی خوبی های خودش و دیگری بدی های که دیگران م...
هبوط آدم پاییز بود ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
شاید اگر اول بهار نوروز ما نبود بهترین فصل برای شروع سال نو پاییز بود آسمانش اینطور دشت و دمنش آنطور آدم هایش هم که عاشق پیشه اهل آسمان اهل کلاه و شال گردن و اهل باران اهل چای و عصرانه اهل شب نشینی و دور همی آدمی که با پاییز روز و دل ش نو نشود با صد بهار هم نمی شود همه ی ما هم اگر متولد پاییز نباشیم...
آدم های میانه ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
از میان همه ی عددها،پنج را دوست داشتمیگفت : عدد "میانه" است میان یک تا ده میان ده تا بیست میان یک تا صد و همینطور برو تا بی نهایت خودش هم آدم میانه ای بود در تعادل و توازنی تحسین بر انگیز بی افراط بی تفریط با ثبات و همیشگی اصلا آدم های میانه همیشه در زندگی ارزشمندند میشود به آنها اتکا کرد ، مشورت کر...
دست آدم لمس می خواهد ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
این اواخر مدام محو دستانش می شدمات میزد و هی انگشتانش را نگاه می کرد گاهی هم دستش را به هم می سایید گمانم با این کار مرور عمیقی به گذشته داشتشاید ارزشمند ترین چیز را در همین سن و سالها بشود به خوبی درک کرد لمس دستان کسی که دوستش داشتی لمس دست کسی که دوستت داشته ارزان ترین اما ارزشمند ترین خاطرات آدم...
xa0"عشق" رمز ماندگاریش در قلب آدمیستxa0 ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
چند سال اول انقلاب 57یکی از مظلوم ترین واژه ها که خواسته و خواسته رسمی و غیر رسمی حکم به حذفش داده بودند " عشق " بود .حتی از کتاب های درسی هم این واژه را بی رحمانه با حذف اشعار و عاشقانه های ادیبان و متون درسی پاک کردندهنرمندان هم حتی در برنامه های تلویزیونیدر سینما در تاتر در سروده های و نوشته های ...
اقای صادقی ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
هرکس که نمره ش زیر ده می شد ، او را می برد بیرون بعد از مدتی بر می گشت توی کلاس دانش آموز چشمانش خیس اشک بود صورتش سرخ و گر گرفته کلاس سکوت مطلق می شد همه ترس داشتیم از این که نکند نمره زیر ده بگیریم و ما را هم ببرد بیرون و تنبیه مان کند هیچ یک از بچه ها هم از کتکی که خورده بود از برخوردی که اقای صا...
رقص ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
خودش هم خوب می دانست که من عاشق دیدن رقصش هستم وقتی برایم می رقصید لابلای طنازی هایش پشت چشم نازک می کرد ، ناز میکرد ، می خندید ، نزدیک می آمد دست که دراز میکردم دور می شد حسابی دلم میرفت حسابی دلم برایش ضعف میکرد حس دیدن رقصش برایم حس متفاوتی بود هر بار که او می گفت بیا با هم برقصیم فقط یک چیز میگف...
گبه ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
سوار تاکسی که شدم دخترجوانی هم سوار شد و کنار من نشست اولش خیلی عادی بودی یکی کنار یکی دیگر بنشیند توی تاکسی قرار بود ساکت و بی صدا راننده ما را برساند به مقصد بخش زیادی از مسیر همینطور هم بود دختر جوان وقتی کیف پولش را خواست در بیاورد که کرایه ش را بدهد شکل کیفش توجه مرا به خود جلب کرد چیزی شبیه طر...
غوغای یادها ... - تاریخ: 1400/1/4 ساعت: 2:33
چند سال پیش ماشینی خریدم از محلی که معامله کردیم تا محضر برای ثبت سند با فروشنده همراه شدیدم از اینطرف و آنطرف حرف زدیم گفت : این ماشین را خیلی دوست دارد به شوخی گفتم پسر چشمت دنبالش نباشه !؟او گفت از ماشین دل کنده و مبارکم باشد و غیره و ذالک این را هم گفت که این ماشین را هرگز فراموش نمی کند که خاطر...
ما از صبح تا شب برای هم مینویسیمxa0 ... - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 8:11
بعد از احوالپرسی های معمول و چاق سلامتی موضوعی را در نامه ام طرح میکردم و در باره ی آن می نوشتم کلمه به کلمه، سطر به سطر به مقصودی که میخواستم میپرداختم معمولا سعی میکردم انتهای نوشته ام سوالی بپرسم ک