بابا عشقش ماشینش نبود ... - تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
بابا راننده بود مادرم میگفت بابا عشقش ماشینش است یک شب زمستان پشت فرمان خواب بچشمش می زند ، ماشینش توی دره می افتد و کلا میشود خاکستر خودش جان بدر می برد مادرم گریه می کرد، بابا دلداریش می داد میگفت خدا رو شکر تو را دارم !سالها بعد مادر مسافر آسمان شدبابا بغضش را گره کرده بود به گلوبا صدایی که صدای ...
سیم های لعنتی برق ... - تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
پرنده ها روی سیم برق می نشینند و هیچ نغمه ای سر نمی دهند ، زل می زند به روبرو ، بی تکان ، بی حرکت ، زیبا ترین ترانه ها در سینه ی پرنده های روی سیم نشین هیچگاه شنیده نمی شوند ، بهترین نشان برای تیر و
خونه ی ما فرشته داشت ... - تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
راست میگفت خونه ی ما فرشته داشت تا وقتی اون فرشته بود هیچ سحری و جادوی گره به کار هیچ کس نمی انداخت عمه ی یابا اعتقاد عجیبی به سر کتاب باز کردن داشت یکبار که دست مادرم را گرفت و برد تا کلید به آب بیند
خانم بزرگ ... - تاریخ: 1398/3/2 ساعت: 1:57
این اواخر حسابی هوش از سرش رفته بود می گفتند آلزایمر است اما من شک داشتم او آنقدر باهوش بود که اگر این بیماری به جانش هم می افتاد همه ی هوشیاریش را نبرد تا زمانی که دستش را بدهد دست فرشته ها و از پیشمان برای همیشه برودهیچ وقت یادش نرفت که دستش را حنی نگذارد ، مواهایش را نبافد و به صورت هرکس که پیشش ...
خورشیدخانم ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
مادرم را گاهی بابا خورشیدخانم صدا می کرد بی جا هم نبود وقتی خورشید طلوع می کرد مادرم ناهارش را هم پخته بود خورشید خانم خانه ی ما نیمه شب ها طلوع می کرد ...https://t.me/farzandekohestan
مانی .. - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
بچه که بودم اصلا عروسک بازی نمی کردم نه اینکه از عروسکها خوشم نیاد یک غرور پسرانه نمی ذاشت جلوی همه به عروسکها ابراز محبت کنم اما قلبا آنها رو خیلی دوست داشتم بعضی شب ها یواشکی با یکی - دوتا از آنها ک
مانی و ماه ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
ماه رو خیلی دوست داشت توی گوشیش یک عالمه عکسای ماه داشت نبود شبی با هم قدم بزنیم و چشم از آسمان بر داره گاهی ماه رو که میدید آه میکشیدیکبار به او گفتم هیچ میدانی دانشمندا میگن ماه اونطور هم که ما فک میکنیم خوشگل نیست اتفاقا خیلی هم زشته همانطور که سرش بالا بود سر تکان داد راز شیفتگی مانی به ماه را ف...
قسمت ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
دوستی داشتم ته بیشتر حرفهایش میگفت "قسمت "بخصوص جاهایی که از قافله موفقیت پس می افتاد یا سهم خوبی بر نمی داشت با "قسمت" گفتنش آهی هم میکشید یکبار به او گفتم این " قسمت " اینجاها که آه میکشی مثل اینکه خیلی آرومت نمیکنه آهی کشید و گفت قسمت ...https://t.me/farzandekohestan
" هیچ جا خانه خود آدم نمیشود " ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
اینقد توی گوشمان کردند "هیچ جا خانه خود آدم نمیشود" ،چشم و گوش بسته داریم از دنیا می رویم نه جایی رفتیم نه کسی را دیدیم دور و برمان هم پر است از آدمهایی که باور قلبیشان فقط همین است که " هیچ جا خانه خود آدم نمیشود " ...https://t.me/farzandekohestan
یک روزxa0نداشتن بابا یک عمر گذشتxa0 ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
وقتی گفتند "بابا" به کما رفت اولین چیزی که تنم را لرزاند این بود که دیگر چشمان رنگی او را نمی بینم یک روز خیلی سخت هزار و یک خاطره از بود و نبود بابا، آن به آن تمام فکر و خیالم را پُر کرد منی که از با
فهم ما از نافهمی ریشه میگیرهxa0 ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 22:50
همیشه می گفت پشت تمام تصاویر واضح و روشن و شفاف زندگی یک تصویر تاریک و مبهم و کدر و نامفهوم است فهم ما از نافهمی ریشه میگیره فهمیدگی و دانایی از مسیر نافهمی و نا دانی میگذره اقای فتحی معلم فلسفه دوره
دوچرخه ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
یک جعبه کوچک داشت برادرم که پر بود از وسایل و ابزار پنچرگیری دورچرخه ظهر تابستان گوشه حیاط با آچار, چرخ را باز میکرد و تیوپ رو در می آورد و میکرد توی کاسه آب , وقتی حباب های هوا رو تیوپ بیرون میداد ,
گوش خاطرم کر فریاد مرگ مادر است ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
این اواخر که مادرم حساس شده بود روانش آزرده شده بود ترسش زیاد شده بود به خودم می گفتم کاش بمیرم و مادرم را در این وضع نبینم رنجور, ناتوان, ضعیف و بیمار رنگش به شدت زرد دیالیز هفتگی باقی مانده توانش ر
محمد همیشه خشابش خالی بود ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
وقتی رسیدم مادر بزرگ گفت دایی رفت اغلب وقتی از جبهه می آمد , مرخصی 15 روزه اش را صرف خواندن کتاب می کردمیگفت : همه باید بدانند که جنگ فقط شلیک گلوله به سمت دشمن نیست رفتم توی اتاقش دو سه روز قبل کتابی
منیژه ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
دختر همسایه ما بود آرام و ساده و زیبا گیسی سیاه همرنگ چشمانش صورت مثل ماهش را صد برابر دیدنی تر می کرد حرف که می زد با لحنی آرام و کلماتی شمرده دلت را یکجا می بردزیبا ترین و شنیدنی ترین کلمات زندگیم ر
پوستر ها ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
اواخر دهه شصت, سال 68 دانشگاه قبول شدم با شروع دوستی های دانشگاهی بحث های گروهی جسته و گریخته سیاسی , ادبی , هنری و اجتماعی بالا گرفت اگر چه در همه مباحثات حضور داشتم اما تمایلم به مباحثات ادبی و هنری
اینجا چراغی روشن است ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
زن عموی پیر بابا یکی از لامپ های اتاقش را روشن می گذاشت تا صبح همیشه فکر میکردم از ترس است اما یکبار بابا گفت از ترس نیست زن عمو چراغ اتاقش را روشن می گذارد اگر کسی هر ساعتی از شب قصد آمدن به خانه اش را داشت فکر کند بیدار است و در بزند ... https://t.me/farzandekohestan
ده قطره ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
آقاجان یعنی پدر بزرگم گاهی سردرد داشت گاهی بی حال بود اصلا حرف نمی زد و بشدت بی حوصله میشد عموخان برایش نمی دانم چیزی آورده بود که می گفت نشاط آور است روزی ده قطره از آن را می ریخت توی یک استکان آب و
کاش بود مادرم ... - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 18:02
دلم که درد میگرفت دستش را می گذاشت جای کمی پایین تر از جناق سینه ام و در جهت عقربه ساعت آرام می مالید اصلا اب بود روی آتش سنگ هم توی معده م بود آب میشد , درد پر میکشید و میرفت کاش بود مادرم الان دستش را می گذاشت روی قلبم ... https://t.me/farzandekohestan
سياوش ... - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 16:13
خانه ديوار به ديوار ما پسري داشت که کفتر باز بود خيلي هم از کار او اهالي محل راضي نبودند ، بخصوص مادر من که پشت بام خانه و کفترهاپر شمارش مشرف پنجره ما بود يکبار سياوش, همان جوان کفتر باز مرا صدا کرد