خرید بک لینک
بچه که بودم اصلا عروسک بازی نمی کردم نه اینکه از عروسکها خوشم نیاد یک غرور پسرانه نمی ذاشت جلوی همه به عروسکها ابراز محبت کنم اما قلبا آنها رو خیلی دوست داشتم
بعضی شب ها یواشکی با یکی - دوتا از آنها که مال خواهرم بودند حرف می زدم، درد دل میکردم ، فقط نگاهم می کردند ، هیچی نمی گفتند، نه کارهای خوبم را تایید می کردند ، نه کارهای بدم را سرزنش
از نگرانی هایم برایشان میگفتم
از دلواپسی ها از همه چیز
کلا ، خوب به حرف آدم گوش دادن را بلد بودند
یکی از آنها، خیلی با دقت حرفهای مرا گوش میکرد
همان که وقتی به حالت دراز کش میشد چشمانش را می بست البته کنار من که دراز میکشید چشمانش را نمی بست
یک توجه عجیب به حرفهای من داشت
اسمش را گذاشته بودم مانی
یک روز یکی از بزرگترین نگرانی هایم را به او گفتم، چیزی شبیه یک راز ، که : " از تنهایی می ترسم " از مانی خواستم این را به هیچ کس نگوید هیچ وقت .
مانی چشمانش را بست
احساس کردم راز مرا یک جای دلش پنهان کرد
سالهای سال از دوستی من و مانی و تنهایی من میگذرد
چند شب پیش مانی به خوابم آمد
گفت : نباید از ترس هایمان فرار کنیم ، آنها ، ما را قوی تر میکنند اگر وجودشان را بپذیریم ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: جمعه 13 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:50

صفحه بندی