ابراز عشق ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
ابراز عشق ... توي زندگي يک کارهايي را بايد کاملا تنها انجام دادهمين ابراز عشق يکي از همان کارهاست هيچ کس هيچ کمکي در ابراز عشق نميتواند به ما بکند بايد به تنهايي با چشمها ، با دهان ، با گوش و با دستان و پاها بتوان به سادگي گفت چه چيزي و يا چه کسي را دوست داريم اين ساده ترين راه ابراز عشق است ... + ن...
کانال تلگرام (( فرزند کوهستان )) ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
کانال تلگرام (( فرزند کوهستان )) ... کانال تلگرام (( فرزند کوهستان )) https://t.me/farzandekohestanبا کانال تلگرام (( فرزند کوهستان )) همراهم باشيد + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:5&nbsp توسط فرزاد |
چه ضامن خوبيست "زلزله" ?! - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
چه ضامن خوبيست "زلزله" ?! قبل از زلزله دنبال ضامن بود بابا که وام بگيرد به همه سپرد هيچ کس نمي توانست ضامن بابا بشوديعني بانک قبولشان نمي کرد اما حالا دارند به ضمانت "زلزله" به ما وام ميدهند يعني قولش را داده اند چه ضامن خوبيست "زلزله" براي گرفت وام کاش بابا بود و ميديد کاش زلزله قبل از رفتنش به روس...
بگذار یک دل سیر برایت بنویسم ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
بگذار یک دل سیر برایت بنویسم ... بگذار حالا که بابا قرار است ، پدرم را در بیاورد یک دل سیر برایت بنویسم عیبی هم ندارد این کاغذ هم به دستت نرسد عیبی هم ندارد زهرا این را به جای اینکه به دست تو برساند بدهد به بابا خیلی دوستت دارم شاید ندانی تا امروز از روزی که دیدمت شبی نبوده که با یاد تو نخوابم و خوا...
قفلدر ، رفت و آمد را سنگين ميکند ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
قفلدر ، رفت و آمد را سنگين ميکند ... خانه ما هيچ وقت درش بسته نبوديعني قفل نبود شبها هم در را که مي بستيم قفلش نمي کرديم يعني پشتش يک چفتي بابا ساخته بود که همان را مي انداختيم که به راحتي باز نشود از ترس دزدي که هيچ وقت به خانه ما نزد . هيچ کدوم از اعضاي خانه دسته کليد توي جيبشان نداشتند خانه ما يک...
داستان زني که از يک روز به بعد ديگر نخنديد - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
داستان زني که از يک روز به بعد ديگر نخنديد مرد، سر زن داد کشيد گفت تو با روياهايت داري ذهن بچه ها را خراب ميکني تو روياهاي بچگانه ت را براي بچه ها داستان ميکني تو با اين کار داري آنها را مثل خودت رويا باف ميکني يه خيال باف بيمار اين کار ممنوع آن شب مرد خانه نبود زن براي بچه هايش روياهايش را نگفت داس...
زلزله سلام معلم گفت برايت نامه اي بنويسم ... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
زلزله سلام معلم گفت برايت نامه اي بنويسم ... زلزله سلام معلم گفت برايت نامه اي بنويسم ببخش اگر خطم خوب نيست کمي دستم مي لرزدتقريبا يک ماه است که ناگهاني آمدي بابا و خواهر کوچکم را با خودت بردي يکي گفت اين زلزله برکت است از معلممان پرسيدم برکت يعني چه ؟ گفت يعني "خيلي خوب " من خيلي خوب را بدون بابا و...
پيريه و دلگيري ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:37
زنگ زدم حال بابا را بپرسمخوشحال بودم که حالا که سمعکش را گرفته راحت تر ميتواند تلفني با من صحبت کند7 يا 8 بار تلفنش زنگ خورد تا گوشي را برداشتحالش را پرسيدمبابا ميداند اگر بگويد خوب نيست من نگران ميشوم گفت خوبم ، اما از صدايش معلوم بود که خيلي خوب نيستکمي حرف زديمبغضش ترکيدگفت پسر دلم تنگ شدهگفتم بر...
پلاسکو ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:37
ياد خاطره اي دور افتادمچندين سال پيش تلفني با دختري دوست شدمتهران را خيلي بلد نبودمبراي اولين ديدار و ملاقات قرار گذاشتيمگفت : کجا راحتي که بياي ؟گفتم : چهار راه استانبول دم ساختمون "پلاسکو "امروزاز همونجا رد شدمپلاسکو ديگر نبود جاش رو داده بود به "ديوار يادبود"آدم ها هم گاهي مثل پلاسکو فقط در جان ذ...
نوار کاست ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:37
تابستون که تمام شد روي هم 350 تومن من و فرهاد برادرم را ميگم پول جمع کرده بوديمدستمزد وردست بنا و توي آهنگري کار کردن بودراه افتاديم رفتيم بازار و يک ضبط خريديم که سالها آرزوش را داشتيمدسته دو بود پولمان به نو خريدنش نرسيدطرف که به ما ضبط رو فروخت چند تا کاست هم به ما دادمي گفت اينا رو کسي گوش نمي د...
اصلا زندگی طعمش به همین عشق است آقای مارکس ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:37
همیشه با آدم هایی که عشق را نمی فهمیدندمشکل داشتماقتصاد و سیاست پای عشق را میشکستنمی شد پای صحبت کسانی نشست که همه چیز را در همین ها می بینندغلط کرد مارکس که گفت اقتصاد زیر بناستعشق اگر نبود ماهیت آدمی هم شکل نمی گرفتیعنی همین عشقمسبب هبوط ما شدبا همین عشق هم میشود دوباره رجعت کرد همون بالانمی شود ز...
چپ دست ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:37
یک عمر ادای چپ دستها را در آوردماویل کار آسانی نبود گاهی ناخوداگاه دست راستم قالب میشد اما آنقدر بخودم قبولانده بودم که دیگر ، دست چپم شده بود دست کارگشاهمه این مشقت را هم فقط بخاطر دایی به خودم دادماو چپ دست بودهرجا کاری به مشکل میخورد همان آدم با دست چپش کار را پیش میبردبهترین خط را داشتنقاشیش عال...
باید با آدم ها دوست بود ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
خیلی وقت هاآدمهای کوچه و خیابان رو نگاه می کنمبه خودم میگمتوی مغز اینها چه میگذره ؟کسی رو دوست دارن ؟کسی دوستشون داره ؟چه رویاهایی دارن ؟چقدر به رویاهاشون نزدیکن ؟عشق ورزيدن بلدن ؟خوشحال هسنن ؟گل رو ، حيونا رو مي فهمن ؟با بچه های میتونن به راحتی بازی کنن ؟اصلا بلدن بخندن ؟گاهی گریه میکنن ؟شجاع هستن
به ياد روز تلخ 21 ارديبهشت 1366 ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
دوستي داشتم به اسم رسول پدر نداشت البته بعدها فهميدم که پدر داشت ولي چون مادرش و رسول نوزاد را گذاشته و رفته بود به رسول گفته بودند پدرت مرده است .بهار که ميشد حزن رسول را نمي توانستم ناديده بگيرم .شهرک ما در دشتي منتهي به دامنه کوه بود عصرهاي بهار بيشتر اهالي محل در دشت زير انداز مي انداختند و دور
سيب زميني ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
من خيلي سيب زميني دوست دارم نه براي اينکه خوشمزه است ، نه براي اينکه خوب سيرم ميکند ، نه براي اينکه مي شود غذاهاي مختلفي با آن پخت ، فقط به يک دليل و آن اين است که روزهاي و شبهاي زيادي در سالهاي جنگ قوت ما بود قوت لذت بخش ،خوشمزه ، سيرکننده و در انواع طبخمادرم هر بار سيب زمين درست مي کرد داستاني هم
باران ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
باران که مي باريدميرفت پشت پنجره و نگاه ميکرد به حياطانگار خط به خط ، داستان دانه هاي ريز و درشت باران مي خواند و رازشان را مي دانستمامان باران را دوست داشتيک چيز اين باران در زندگي ما خيلي جالب بودهر بار که مي باريد مامان را جذب مي کرديعني مشغول هر کاري که بود محو باران ميشديک بار شنيدم داشت زمزم
ني ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
زياد با هم اينوراونور مي رفتيمهمراه خوبي براش بودمميل او به تنهايي بود و من اين را خوب مي دانستم و عميقا رعايت تمام تمايل او به تنهايي را ميکردميکي از قواعد جدي سفر با دايي اين بود که از او سوال نکني و من اصلا سوال نمي کردم اما راستش را بخواهيد هر بار که دايي گدازه هاي فهم و ادراکش را مثل کوهي آتش ف
بياد يوسف ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
هميشه اتفاقي هست که يکهو بيفتد و يکهو تو را در گير خودش بکندمرگ يکي از همين اتفاق هاي يکهويي استآن هم مرگي که اصلا انتظارش را نداريخبر بد ، خيلي تند و سريع منتشر ميشودخبر دادند يوسف بيمارستان استرفتم ديدم همه توي حياط بيمارستان جمع ند يکي گفت هوشياريش روي 3 است اين يعني خبري که دادند خيلي بيشتر از آ
مهر نهاليست که بايد آن را به دل کاشت ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
مادربزرگم زن بي سوادي بود اما گاهي جنس حرفهايش مرا ياد داستانهايي مي انداخت که چند روز بعد از شنيندنشان مي شد تازه آنها را فهميد چيزي شبيه فلسفه نه در قالب چند و چون سنگين و دير فهمش که در جريان و در فهم همه ، البته حرف هاي سنگين و دير فهمي هم داشت گاهي ، حرف هايي که امروز بعد از دهها سال که ديگر ني
سربازي که ساز مي نواخت ... - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 12:30
پشت خاکریز که سرمان را از گلوله ها می دزدیدیمسفیر یکی از تیرها را با سوت دنبال میکرد و ته سوتش را می چسباند به سوت شکاف هوا در تیری دیگر و صدای بم تر خمپاره و کوبیدن سخت توپ ها به زمینبعدها فهمیدیم رسول قبل از سربازی پیانو می زدیعنی در مجلس یادبودش مادرش عکسش را گذاشته بود روی پیانوالبته رسول پیانو