خرید بک لینک

زياد با هم اينوراونور مي رفتيم
همراه خوبي براش بودم
ميل او به تنهايي بود و من اين را خوب مي دانستم و عميقا رعايت تمام تمايل او به تنهايي را ميکردم
يکي از قواعد جدي سفر با دايي اين بود که از او سوال نکني و من اصلا سوال نمي کردم اما راستش را بخواهيد هر بار که دايي گدازه هاي فهم و ادراکش را مثل کوهي آتش فشان بيرون مي ريخت تشنه شنيدنش بودم و از هر کلامش هزار سوال داشتم اما نمي شد اصول را زير پا گذاشت
يکبار با هم رفتيم حاشيه رودخانه ايي محلي در فومن که پوشيده شده بود از ني
نشست روي يک تخته سنگ و من هم کمي دور تر
باد ميوزيد لابلاي نيها و گاه و بيگاه پرنده اي ميخواند
زيبا تر از آن موسيقي تا امروز نشنيدم
آن روز دايي به خاک سجده کرد يک ني را بوسيد و براي يک پرنده سوت زد و هيچ چيز ديگري نگفت
ني ها خيلي شبيه آدم هايي هستند که از درد آدميت ناله ميکنند در سکوت و با نوازش باد حرف دلشان را نجوا ميکنند و البته گاهي نمي کنند ...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:58 توسط فرزاد |

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 12:30

صفحه بندی