" شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان "xa0 ...
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 8:11
یک روز عصر دم دمای نوروز بود یعنی اواخر اسفند، از بازار که برگشت مادرم زنبیلش را زمین گذاشت و کاستی را که خرید بود از نایلنش در آورد و گذاشت توی ضبط اکایی akaeiسنتور و تنبک دلنشین و پیش در آمد و بعد ص
"فراموش نکردن" ...
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 8:11
اصل وحودی ما به همین "فراموش نکردن" است یا اگر هم فراموش کرده ایم باید تلاش کنیم به یاد بیاوریم یعنی زندگی ما با فراموش کردن دیگر زندگی نمی شود هیچ وقت نتوانستم بفهمم اینکه میگویند "فراموش کن" ، یعنی
قسم به خواندن، انتخاب خوبی نبود خداxa0...
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 8:11
توی سینه ام دارد سنگی می کند سنگینی نمی دانم آه است یا سنگ نشسته ام یک گوشه اصلا سهم هر کدام از ما فقط یک گوشه است یک گوشه تنگ که میشود دل چشمت دنبال فراخیست دنبال یکی که بیایید ، هیچ نگوید و تو فقط ب
پنجاه ...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:41
سال 98 که شروع شد گمان میکردم روز تولدم که گذر از پنجاهمین سال زندگیست چه پیام شورآفرینی میتونه برای من داشته باشه چه کسی، چه حرف متفاوتی توی اون روز به من می زنه چه کلامی از چه کسی چه کاری چه هدیه ای
راز ...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:41
هیچ وقت نمی شود برای چیزهایی که در سینه خود مخفی نگه داشته ایم و بنا داریم آنها را هیچگاه بازگو نکنیم دلیل قانع کننده ای آورد اما بی تردید یک دلیل مشترک همه این پنهان کاری ها را توجیه میکند ما رازها را از هم مخفی می کنیم تا بتوانیم همدیگر را داشته باشیم ...https://t.me/farzandekohestan
من خیلی خوش بختمxa0...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:41
من خیلی خوش بختم به دنیا آمدم مدرسه رفتم دانشگاه و سربازی هماستخدام شدم تو را دیدم تو را دیدم من خیلی خوش بختمبا حوادس پنجگانه شاید هم شش گانه تو را دیدم فقط تو را دیدم ...https://t.me/farzandekohestan
آرامش ...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:41
دیگر من آن آدم سابق نیستمحالا کسی هستم که تلاش خیلی زیادی برای شناختنش نمی کنم شناختی در خور از سطح بودن خودم پیدا کرده ام اینکه چه خوشحالم میکند چقدر خوشحال میشود و چرا خوشحال میشود اینکه چه ناراحتم
"مکعب مربع" ...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 2:41
"مکعب مربع" را بیشتر از هر شکل هندسی دیگری دوست داشتم درست کردنش را هم خیلی زود یاد گرفتم با استحکام بود دیوار داشت سقف داشت شکل و قاعده خوب داشت نمره خوب کلاس را هم من از ساختن اشکال هندسی با ساختن ی
عشق کانون طلب استxa0 ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:22
خط خوبی نداشت اما توی آشپزخانه روی دیوار قدیمیش که کمی هم گچ ریخته داشت ، درست روبروی اجاق گاز یک کاغذ چسبانده بود که روی آن با همان خط بدش نوشته بود "خانه، جاییست که قلب آدم آنجاست"اگرچه خوش خط نب
باباپیره ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:22
اوایل از سر بازیگوشی بود زنگ خانه اش را میزدیم و در می رفتیم او می آمد ، در را باز می کرد و چشم می دوخت به سر کوچه کمی بعد روی سکوی دم در می نشست همانطور خیره می شد به گذریعنی هر بار که زنگ خانه شان
دوست داشتید چه بودید ، اگر آدم نبودید ؟؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:22
موضوع انشاء معلم این بود دوست داشتید, چه بودید, ،اگر آدم نبودید, ؟؟من نوشتم " آسمان "جای انبوه ابر جای باران جای اوج جای آواز جای صد هزاران پرواز من نوشتم آبی من نوشتم روشن ، آفتابی معلم گفت : نمره ی تو بیستاما جای آدم های آسمانی اینجا نیست ...https://t.me/farzandekohestan
با انار xa0نعشه می کرد ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:22
انار را که می شکست می نشست با حوصله دانه به دانه اش را می خورد با هر دانه ش هم کلی حال می کرد اصلا با انار نعشه, می کردیک دانه هم که می افتاد زمین تا پیدایش نمی کرد سراغ دانه های دیگر نمی رفت می گفت : در دل هر انار هزار دانه هست فقط یکی از این هزارتاستکه دانه ی بهشتیست باید طوری انار را خورد که اون ...
فقط خدا می داند خیر تو در چیست ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:22
پدربزرگ می گفت : آه ، هُرم آرزوهایست که به زبان نمی آیند آه نکش آرزوهایت را به زبان بیاور با صدای بلند خدا همیشه مشتاق شنیدن است و فقط خدا می داند خیر تو در چیست ...https://t.me/farzandekohestan
من کور هستم xa0...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
سالها پیش ، روزهای دانشجویی و تب و تاب های احساسی و شور و هیجانات همان سالها ، زیاد کتاب می خواندم یکی از همان کتاب ها " کوری " ساراماگو بود کتاب را که خواندم و تمام که شد صفحه اولش جمله ی تاثیر گذار
عموی بابا ...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
عموی بابا هنوز هم عادت دارد هر بار که میخواهد لباسش را بپوشد و برود بیرون بیژامه اش را توی جورابش میزندجوانترها به این کار او می خندند او هم به خنده جوانترها میخندداما عموی بابا هر بار کار خودش را میکند ...https://t.me/tkdseyfizadeh1395
قهر و آشتی ...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
اصلا یکی از شیرین ترین بخش های قهر و آشتی کردن های دوران بچه گی این بود که با او که دوست بودیم ، خیلی دوست بودیم یعنی خیلی خیلی دوست بودیم قهر میکردیم لحظه به لحظه دنبال ایمایی ، اشاره ای ، دنبال کسی
دل هم مثال آینه استxa0 ...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
یک آیینه بزرگ با قاب چوبی از جهیزه عزیزی ، مادر بابا ، گوشه اتاق ما بود فکر میکنم یکی از تک چیزهایی بود که عزیزی هر روز، عادت به تمیز کردنش داشت صبح که میشد حتی قبل از روشن کردن سماورش ، آیینه را پاک
عمه هما ...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
بابا، عمه ی پیری داشت نه فقط برادر زاده هایش که همه فامیل حتی همسرش او را "عمه هما "صدا می کردند گوشه اتاقش گلیمی داشت عمه هما که فقط روی آن نماز می خواند روبروی پنجره روبه درخت انار وسط باغچه حیاطشان بابا میگفت این گلیم را خود عمه هما بافته و سر هر گره اش یک "یاالله " گفته هزاران هزار یا الله نشسته...
زهره خانوم ...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
هر بار که می خواست کاری را بکند یا نکند ضامن عهدش می شد "به جان ستاره قسم "ارادت خاصی به ستاره داشت همیشه فکر میکردم ستاره اسم دختر است "زهره خانوم" سالها بود ته کوچه ما تنها زندگی میکرد،نه اینکه زن
من تورا 100 کیلومتر دوست دارم ...
-
تاریخ: 1398/7/9 ساعت: 12:59
بچه که بودم واحد نشان دادن علاقه م به دیگران "عدد" بود و بیشترین عددی که بلد بودم متعلق بود به کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم حالا هم واحد دوست داشتن تو برای من عدد است بزرگترین عددی که می شناسم میلیون ، میلیارد و شاید چیز دیگر و فقط یک چیز به آن عدد باید اضافه کنم ،" کیلومتر " .عدد دوست داشتن تو م...